سفارش تبلیغ
صبا ویژن

پاییز 85 - عــشــق مـلـکـوتـی

ایمان آن است که راستى را بر گزینى که به زیان تو بود بر دروغى که تو را سود دهد ، و گفتارت بر کردارت نیفزاید و چون از دیگرى سخن گویى ترس از خدا در دلت آید . [نهج البلاغه]

نویسنده: عشق ملکوتی(85/8/20 :: 4:0 عصر)

 

( بنام تو ای آرام جان )

 

 
هرکس که دید روی تو ، بوسید چشم من ..... کاری که کرد دیده ی من ، بی نظر نکرد
                                                                                         
 «حافظ»
 
دوستان عزیز و گرامی داستانی که میخونید در عینه حال که خیلی لطیف وپر احساسه ، با کنایه و ایهام های بسیاری همراهه تا خواننده ضمن لذت بردن از کلیات داستان قدری هم وادار به تفکر بشه  
بسیار خوشحال میشم برداشت خودتونو از شخصیت ها داستان و کلیات داستان که  بهش اشاره شده ، برام بنویسید
مثلا ساقی چه کسی میتونه باشه و چرا فقط به چشم قهرمان داستان میاد ، ایا موجودی اسمانیست ؟ یا منظور از جوشش چشمه ای که قدرت اعجازش در دل کویر نمایان شده کنایه از چیه و اینکه ایا نیروی عشق میتونه سازنده باشه یا مخرب و .... ایضاً
 
کویر , مثل یه لبِ دندان گزیده خودشو نشون میداد ، عطشناک و تفتیده
تا چشم توانایی دیدن داشت ،  در دیدرس هیچ چیز نبود جز جای پای تشنگی
 شکافهای منقطع و خارهایی که جابه جا از دل کویر سر در آورده بودن و صورت به صورتش می ساییدن
سکوت کویر رو گه گاهی ، بادی ملایم بر می آشفت و هرم گرما را همراه با شن ریزه ها بر سر و صورت مَرد ، می پاشید
مرد  تنها پیراهنشو از تنش درآورد و شن هاشو  تکان داد و خواست که دوباره اونو بپوشه ، دستی به سر و گردن و سینه کشید همه جا رو پر از خاک و شن ریزه یافت و ... دستها همچنان کبود
 صبح که ترسان و مراقب از روستا بیرون می زد ، پسربچه ای نگاه کنجکاوشو  بر دستها و صورت او پهن کرده و پرسیده بود

" آقا ... چرا دست و صورتتان کبود شده ؟ "

و او تلاش کرده بود که صورتشو با دستاش بپوشونه و از چنگال نگاه پسرک بگریزه :

" نمی دانم ..... نمی دانم "

 و پسرک چند قدم به دنبال او دوید و گفت :" ولی اقا ... کبودی آن درست مثل کبودی صورت ساقی  شده ها "

 این کلام پسرک مرد را آتیش زد ،  روی برگرداند و پرسید: " ساقی  رو تو از کجا می شناسی؟ "

" چه کسی او را نمی شناسد؟ "

" چه وقت دیدی ساقی رو ؟ "

" همین امروزاقا ... همه اونو دیدن "

پسرک بلافاصله رفته بود و مَرد زانوهایش  شکسته بود و به زمین نشانده بودش

مرد با خود گفت " به کجا میگریزی رسوای عالم "

حتما با برآمدن آفتاب ، مردم همه به کوچه و خیابان می ریزن ، گرداگرد خانه اون حلقه میزدن و سرک می کشیدن تا این رسوای رو سیاه رو بهتر ببینن ، حتما روی بامها و دیوارها و حتی شیروانیها غلغله می شه

کسی با تاسف سرشو تکان میده و میگه : " این هم از معلم بچه های ما "

 ویا دیگری میگه: " ببین توروخدا ... دخترانمونو به دست چه کسی سپرده بودیم ها  "

  یا سومی میگه : " از این به بعد به چشمامون  هم نباید اعتماد کنیم "

و چهارمی: .....  پناه بر خدا

باید برمیخاست و از روستا می گریخت ، نیرویی اونو به گریختن وا میداشت..... از خودش یا از دیگران؟ ... به کجا؟

 نمی دونست ،  لابد جایی که هیچ چشمی نتونه کبودی صورتشو ببینه و با کبودی چهره « ساقی » پیوند بده

به پشت سرش نگاه کرد و سیاهی روستا را در دوردستها دید و بعد مسیر پیش رو را از نظر گذروند ، چیزیی به نام مقصد در دیدرس ذهن و کویر نیافت

 دست برد به جیب پیراهن و دستمال سفیدشو بیرون آورد ،  با تردید و احتیاط  لای دستمالو باز کرد و روی آینه را گشود

 آینه کوچکشو تا مقابل چشمها بالا آورد و درونش  نگریست ، سرخی بود که به کبودی میزد یا که به سیاهی می زد

 انگار پوست صورتش با آتیش نشسته  و برخاسته بود ، لبها و بخشی از گونه ، درست همون جایی که بر صورت ساقی  ساییده بود.

" آقا ... آقا ... برایتان شیر آوردم "

این کار هر روز ساقی  بود ، همراه با سر زدن آفتاب می آمد و سه ضربه نرم و پیاپی بر در می نواخت. مرد احساس می کرد که این تلنگر های نرم با آن دستهای ظریف و کشیده و ناخنهای خوش ترکیب ، بر قلب او نواخته می شود

 در همیشه باز بود ، لحظه ای بعد چهارچوب قدیمی در بود که چهره آسمانیشو  قاب می گرفت ، با موهای خرمایی ریخته بر دو سوی شانه و مژه های بلند و منظمی که چون سایه بانی از چشمهای خمار و قهوه ایش محافظت می کردند ،  پوست صورتش همیشه مرد را به یاد گلبرگ می انداخت , گلبرگهای گل محمدی که از میانش غنچه ای به نام دهان ظهور کرده باشن

در اولین دیدار خیال کرده بود که این خوابی صبحگاهی است و رویای آسمانی که تنها فرشتگان می توانند آن را در سحرگاه خود داشته باشن ولی وقتی مژه ها سنگین و خرامان از جا برخاسته بود و دست با پیاله شیر دراز شده بود و لبها ..... و لبها تکان خورده بودند:

"  آقا برایتان شیر آوردم "

فهمیده بود که تصور این قاب ، خواب نبوده ، تصویر نبوده و ...  پس چه بوده ؟... خودش هم نمی فهمید

 این شده بود کار هر روز دخترک ، نرم و آرام می آمد و پیاله شیر را در دستهای مرد می گذاشت و  پیاله پیشین را باز پس میگرفت و ... ناگهان قاب از تصویر خالی میشد

 هر چه با ذهن و حافظه ش کلنجار می رفت که به یاد بیاره این دختر را پیش از این در کجا دیده ،  به جایی نمی رسید

 دخترک انگار هیچ سابقه ای در خاطره اش نداشت ،  ولی چطور چنین چیزی ممکن بود؟

 تک تک شاگردانش را که سالها پای درسش نشسته بودند ، گوش به حرفها و چشم به چشمهایش سپرده بودند ، مرور کرده بود ...  پس کجایی بود این ساقی ؟

آن روز عصر ، بی اینکه موهاشو  شونه کنه  یا نگاهی در آینه به خودش بیاندازه ،  از خانه بیرون زده بود و کوچه پس کوچه های روستا رو یکی پس از دیگری زیر پا گذاشته بود ، از کوچه ای به میدانچه ای و از گذری به چهارسویی

  از همه ی آنهایی که به خانه و چای دعوتش کرده بودند ، با سلام و سپاسی پریشان گذشته بود و حتی تا لب رودخونه که دختران وقتشونو به شستن رختها می گذراندن ،  رفته بود

یکی از  دختران که چادر آبی گلدارشو به شاخه ی درختی پهن کرده بود ، گفت:

" چطور از خانه بیرون آمده اید آقا؟ ....اگر چیزی می خواستید ، می گفتید ... "

و مرد پاسخ داده بود: " آمده ام تا هوایی عوض کنم" 

 و گذشته بود و باز هم گشته بود تا شب  و متوجه تاریکی نشده بود ، مگر وقتی که پسر بچه ای برایش فانوس آورده بود و گفته بود:  آقا .... بدون روشنایی زمین می خورید  " و او را به اصرار و  با دست و چشم خالی تا خانه همراهی کرده بود

دلشو نداشت که از کسی چیزی بپرسه ،  ترجیح می داد که باز هم این جستجوی کورکورانشو تکرار کند اما رازش رو با کسی در میان نگذاره

خوندن و نوشتن را در این چند هفته به کلی فراموش کرده بود. تمام فکر و ذکرش شده بود « ساقی » که هر صبح می آمد و آتش به پا می کرد و بر جانش میریخت و می گریخت

مرد با خود میگفت : چرا در این مدت باهاش هیچ سخنی نگفتم؟ ... چرا به حرفش نکشیدم؟ ... چرا به قدر دو کلام اونو ننشونده  یا نایستاندم ؟ ....چه توقعی !!!  سخن گفتن در مقابل آن تندیس زیبایی ،  آن مجسمه ظرافت ، مشکلترین کار بود ، تقریباً  چیزی شبیه محال

اینجور موقع ها  تازه اگر به اختیار خودِ مرد باشه  ، باید همه ی حواسشو جمع می کرد و در نگاهش می ریخت که مبادا بخشی از عظمت و زیبایی از چهارچوب نگاهش بیرون بمونه یا مبادا ظرافتی در زیر دست و پای نگاه ،  گم بشه

آینه رو دوباره در دستمال پیچید ، پیراهنشو بر سر اندخت تا از تاثیر مستقیم نور خورشید کم کنه و باز به سوی همان مقصد نامعلوم براه افتاد ، عطش  لحظه به لحظه بخش بیشتری از وجودشو تسخیر می کرد

در تمام این مدت ،  هیچوقت به فکر بوسیدن یا لمس کردن  ساقی  نیفتاده بود ، حتی امروز صبح هم تا پیش از آمدن ساقی این فکر به ذهنش خطور نکرده بود یعنی  بین جرقه ی این تصمیم و عمل  ، هیچ فاصله ای برای فکر کردن پیش نیامده بود

ساقی  دستشو برای دادن پیاله دراز کرد و مرد با دست راست پیاله را گرفت و بر سکوی کنار در گذاشت. اول دست چپ را به سمت گونه ی ساقی  دراز کرد و بعد دست راست را. لبهای کوچک ساقی  به تبسمی شرمگین گشوده شد و سرخی کمرنگی بر گونه هایش نشست . او لبهایش را بر گونه ساقی گذاشت و ... وقتی برداشت  گونه ی ساقی  رو درست به اندازه دستها و لبهایش کبود دید !!!

ناگهان شرم و حیرت  سراسر وجودشو فرا گرفت ، کبود شدن جای بوسه را در هیچ جا نخونده و نشنیده بود . به دستهای خود نگاه کرد ،  انگشتها و کف دست خودش هم , هرجا که بر گونه ی ساقی نشسته بود به کبودی میزد

وقتی به خود آمد که ساقی رفته بود

 به سمت آینه کنار در بر گشت و وقتی گونه و لبهای خود  را نیز در آینه ،  کبود دید ،  چشمهایش سیاهی رفت ،  زانوهایش سست شد خودشو به ستون کنار در یله کرد و آرام آرام بر زمین سُرید

بهت و حیرت و ندامت چون آبی سرد ، مرد رو به هوش آورد

 به خود فکر نمی کرد ، به آبروی ساقی که دمی بعد بر زمین روستا می ریخت

با خودش گفت : چهره ی من  یا ساقی هر کدام به تنهایی دلیل بر هیچ جرم و خطایی نیست ، کسی چه می فهمد که این ماه گرفتگی صورتش  چگونه پدید آمده  یا کبودی چهره ی ساقی از کجا آمده است. اما حضور این دو در کنار هم ، در یک مکان به وسعت یک روستا  ، رسوایی آفرین بود . فکر کرد به خاطر آبروی ساقی  هم که شده باید بر خیزه و بگریزه و خودشو گم کنه تا طشت رسوایی  ساقی از بام روستا بر زمین نیافته

با خودش جز آینه ای کوچیک هیچ بر نداشت ، حتی قمقمه ای آب که در این بیابان بِتونه حیاتشو تمدید کنه

زبانِش  ،  چون کلوخی خشک و سخت شده بود و شکاف لبها را فقط خونی گرم  پر می کرد. فاصله اش با روستا اگر به این زیادی هم نبود  باز روستا به چشم او نمی آمد ، آتش کویر انگار آب چشمها را هم کشیده بود و سوی اونو کم کرده بود . احساس کرد اندک اندک آخرین رمق هاش داره تبخیر میشه ، بی آنکه بخواد ، بر زمین نشست و پلکهاش بر هم فرود آمد

کویر انگار جگر او بود که در زیر آسمان پهن شده بود و هر لحظه با نیزه خورشید  شکاف تازه ای برمی داشت. خودشو تمام شده میدید و  این قدرت رو هم در خود نمی دید که پاهاشو  آنسوی مرز هستی بگذاره . صورتش اکنون با کویر مماس شده بود و دستها در دو سو چون دو باله ماهی بر خاک می تپید.

آرام آرام در زیر پوست صورت ، احساس رطوبت و خنکی کرد ، رطوبتی که انگار عین حیات بود و زندگی را به تن مرده ی او تزریق می کرد . لرزشی مطبوع ، ابتدا صورت و بعد تمام بدنشو فراگرفت ،  انگار رمق بود که به تن مرده ی او می دوید

آرنجشو  حایل کرد و صورت را از خاک برداشت ، دستهای نیمه جانش رو در خاک مرطوب فرو برد و به صورت و سینه خود مالید . با هر مشتی که از خاک بر می داشت ، خاک زیرین را مرطوبتر و خنک تر می یافت. گودی هنوز به یک وجب نرسیده بود که آبی زلال ،  شروع به جوشیدن کرد . فاصله میان دست و دهان غیر قابل تحمل بود ،  صورت را در گودی فرو برد و لب و دهان را به خنکای آب سپرد.

اکنون انگار او کسی دیگر بود که از خاک بر می خاست ، شاداب و زنده و با طراوت . به یاد دستهایش افتاد ،  آنها را با ترس و تردید تا مقابل چشمهایش  بالا آورد  ، اثری از ان کبودی های ماه گرفتگی گونه ندید . بی تاب به دنبال آینه اش می گشت ،  اطرافشو جستجو کرد ، اثری از دستمال و آینه ندید . چشمش ناخودآگاه به تصویر خودش در آب افتاد ، آبی که از آینه صاف تر بود ، نشان داد که هیچ نشانی از کبودی بر صورت باقی نمانده است!!!!

ساقی  چطور؟ ..... این چشمه با چنین کرامتی ابتدا باید صورت ساقی   رو  ... و چشم را در اطراف گرداند ، روستا نزدیکتر از آن بود که پیش از این به چشم می آمد. هر چه زودتر چهره ی ساقی  رو باید با این آب آشنا کرد

 تمام راه  تا روستا رو دوید ، بی احساس خستگی !!!....  وقتی به آستانه ی روستا رسید  ، غصه دیرینه بر دلش چنگ انداخت. اکنون کجا می توانست ساقی رو پیدا کنه؟

مگه نه اینکه  پیش از این ساقی رو جز بر در خانه ، جای دیگه ای نیافته بود؟

 باید به سمت خانه می شتافت ، آنجا امید بیشتری بود ، اما .... نه ....  این وقت روز ؟  در سحرگاه ؟ 

 تا پگاه فردا چگونه می توان تاب آورد؟  اصلا با این افتضاحی که  بر درگاه واقع شد  از کجا معلوم که ساقی باز هم آفتابی شود؟

 راستی پسرکی امروز صبح می گفت: همه روستا ساقی روا می شناسند ...  اما مگر ساقی  اسمی نبود که او خودش برای این دختر پری چهره گذاشته بود؟ ...اخه  هیچ گاه با ساقی سخن نگفته بود که بتواند نامش را بپرسد.

پس آن پسرک  ساقی  را چگونه می شناخت؟ و اهالی روستا چگونه دختری را به این نام می شناسند؟

از اولین کسی که دید , پرسید: " شما دختری به اسم ساقی می شناسید؟ "

" نه آقا ..... شما....؟"

و گذشت ، نایستاد تا این هیاتش بیشتر به حیرت او دامن نزند. به تنها چیزی که فکر نمی کرد ،  شان و آبرو خودش بود. حتی از بچه های کوچک کنار کوچه می پرسید:

" دختری به اسم ساقی میشناسید ؟"

کفاش جوانی پرسید: "آقا .... شما که همیشه در خانه هستید  چنین دختری را کجا دیده اید؟"

و مغازه دار پیری گفت:

" خودتون  که بهتر می دانید آقا معلم ....  ما دختری به این نام در این روستا نداریم "

تا پیچ کوچه ، هیچکس دختری به این مشخصات نمی شناخت.

از انحنای کوچه که پیچید سایه ی ساقی رو  در آستانه ی در دید. مبهوت و متحیر به سمت خانه دوید آنچنان که چند بار پایش در هم پیچید و تعادلش را بر هم زد.

" شما ؟ .... این وقت روز؟ "

" آمده ام پیاله ام را ببرم"

و او مبهوت و متحیر اما رام و دست آموز  به داخل خانه رفت و با پیاله باز گشت. وقتی پیاله را به سمت ساقی دراز کرد یاد چهره او افتاد

 آن کبودی  که اینک اثری ازش نبود ، با حیرت و در حالی که با انگشتش به صورت ساقی اشاره میکرد ، پرسید:

"  چهره شما ،  آن کبودی .... ؟  "

لبها و چشمهای ساقی با آرامشی بی نظیر تکان خورد و گفت :

" محو شد "

" چگونه؟ "

" همان زمان که شما در چشمه کویر شستشو کردید ، طرفهای ظهر"

ساقی از یال پیراهن آبی اش دستمال بسته ای را در آورد و به سمت مرد دراز کرد ، دستمالی که او خوب می شناختش

" راستی ... این آینه مال شماست که در کویر جا گذاشته بودید "

تا او به خود بیاید و بهتش را در قالب سوالی بریزد ساقی رفته بود و قاب او دوباره خالی بود. 

 از فردای آن روز ، هر روز قاب خالی چشم او را ، تنها انتظاری مبهم پر می کرد و .....


ســاقیــا بــده جـــامـی زان شـــراب روحــانی

تـا دمـی بیــاســاییـم زیــن حجـاب جسمـانی

بهـر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را

آنچنـان بـر افشـانم ، کـز طـلـب خجـل مانی

 

 عزت زیاد ..... یا علی مدد


نظرات شما ()

موضوعات یادداشت

   1   2   3   4   5      >

صفحه اصلی

شناسنامه

ایمیل

 RSS 

کل بازدید:424208

بازدید امروز:31

پارسی بلاگ

وبلاگ های فارسی

بخش مدیریت

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم

پاییز 85 - عــشــق مـلـکـوتـی

جستجوی وبلاگ

:جستجو

با سرعتی باور نکردنی متن
یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

لوگوی دوستان





















حضور و غیاب

لینک دوستان

حریم دل
درد دلهای دریا
نور خدا ...( طاها )
رنگین کمون
زخم قناری
متولد ماه مهر
ســاحــل دل
آوای هـیــوا
گل پر شکوفه
بانوی اسمان ( پرشین بلاگ )
پرنده ی بال شکسته
به یاد او
دل تنگ ایران
انا مجنون الحسین(ع)
شعر و عرفان
مرکز فرهنگی شهید آوینی
ارمیا
من و گل نـرگـس
کوچه باغ ملکوت
دیده بان ( میهن بلاگ )
دیده بان ( بلاگفا)
سوته دل
بهارستان
حرم دل
قافله ی نور
حاج حمید
لبیک
ذخیره ی خدا
خاطرات من
گل نرگس ... مهدی فاطمه
قصه ی رهایی
بازی بزرگ
راز هلال رمضان
مسافر،زندگی یک سفر است
چفیه
به نام تک نگارنده ی عشق
فاطمه سلام الله علیها
پله ... پله ... تاخدا
حرفهایم برای تو
عشق و نفرت
یا کریم
who?
آوای آشنا

اشتراک

 

آرشیو

داستان مـــادر
داستان لیلی و مجنون
دنیای اسرار امیز جن قسمتهای 1و2و3
زنان حماسه ساز عاشورا قسمتهای 1و2و3و4
پاییز 83
زمستان 83
بهار 84
تابستان 84
پاییز 84
زمستان 84
بهار 85
تابستان 85
پاییز 85
زمستان 85
بهار 86
تابستان 86

طراح قالب


. با پارسی بلاگ نویسندگی نوین را آغاز کنید >