• وبلاگ : عــشــق مـلـكـوتـي
  • يادداشت : يوسف زهرا خوش امدي
  • نظرات : 3 خصوصي ، 49 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد
    بوده دل بيقرار، يكسره چشم انتظار
    تا كه ببيند تو را، اي ضربان بهار!
    غايب سبز صبور! چشم تو، يك چشمه نور
    لذت يك دم حضور، كرده مرا بي قرار
    نبض زمان، دست توست! جمله جهان، مست توست
    غرق دعا مي شوم، تا كه شوي آشكار
    سبز خرامان تويي! باد گل افشان تويي!
    پرده غيبت بدر، از سر رحمت بيار
    نيت پروازكن، نغمه ما سازكن
    لب به سخن بازكن، اي صنم گلعذار!
    عالم و آدم تمام، منتظران قيام
    تا بفرستي پيام، سر برسد انتظار
    ارمغان فشمي
    يوسف مصري نمي آيد به كنعان دلم
    بازسر را مي گذارد غم به دامان دلم
    بي حضورچتر دستانت ببين يعقوب وار
    مانده ام امشب دوباره زير باران دلم
    خوب مي داني زليخاي جنون با من چه كرد
    پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم
    نوح من ! خاصيت عشق است امواج بلند
    كشتي ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم
    كي بهارت مي وزد بر گيسوان حسرتم
    كي نگاهت مي شود اي خوب مهمان دلم ؟
    تا بگويي با من از عرياني اندوه خويش
    تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم
    بوي پيراهن مرا كافي است تا روشن شود
    چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم
    فاطمه تفقدي